تبلیغات
چتر بارونی






















چتر بارونی

برایت می نویسم ... برای تو که باران منی...


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ساعت 02:36 ق.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

گاهی انسان که مرزهای نبودن می اندیشد ...

به عدم ... به همسایگی هیولای اولی...

با خود می اندیشد ...بودن اسان تر است یا نبودن؟!

گاهی بودنت داستانی است ... بس طولانی ... برای من که اینگونه است ...

بودن درد است ... و درد داشتن بد دردی است ...مخصوصا اگر همه بی درد بپندارند تورا ...

مخصوصا که همه باور کنند این نقاب لبخند چسبانده شده بر چهره ات را ...

نبودن را نمی دانم چون همواره بوده ام و ندیدن را درک نکرده ام!
غم غم است ...

انسان غم که باشی ...سن و موقعیت و مقام نمی شناسد...

درد درد است با صد من عسل هم قابل خوردن نیست ...

تنها کاری که می توانی بکنی برای ارامش یافتن فکر کردن به خداست ...

اگر موفق باشی می توانی انقدر شیفته اش شوی که دیگر دردی حس نکنی ... اما رسیدن به این مرحله خود بس دردی است ...

هرچه زنده تر می مانم ... هرچه به مرگ نزدیکتر میشوم ...هرچه دنیا را بهتر میشناسم ... غم های بسیاری را می بینم ...

و عمیقا در میابم که دیگر غم امری وجودی است ...

غم جزئی لاینفک از زندگی بشریت است ...

خلاصه اینکه درد درد است همه گیر است ... کم و زیاد دارد ...

گاهی مثل الان درد می خواهد از پا درم اوردم ... اما فقط به عشق خداست که زانوانم نمی لرزند ...

البته گمانم که اینگونه است ...

یحتمل او دستان مرا رها نکرده است ...

خدای نگهداره ی دست

خدای لطیف کننده ی درد

خدای همین نزدیکی

به من اشفته رحمی

به ذهن اشفته ام

به نوشته ی حیرانم

به وجودم رحمی

حال که نخواسته ای در مرز عدم دست و پا بزنم ...برای بودن ...موجودیت داشتن بسیار بسیار کمکم کن ...

مگذار درد مرا در مرز عدم مدفون سازد ...

که اینجا بد هوای مرز نبودن را می دهد ....

 

پ.ن از خواب های اشفته  از خود اشفته از بودن اشفته خسته ام!


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ساعت 12:53 ق.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

امروز شدیدا از آن روز هاست که امده ام بنویسم اما بی هدف ...
امده ام کلماتی را هک کنم ...
تا بگویم هستم ...
تا بگویم همچنان این چتر بارانی در جریان است ...
باران همچنان می بارد ... گاهیییییییییییییییییییییی تند و گاهی نرم ...
زندگی است که می بارد ...
همان زندگی که در ارتباط با عالم بالاست و هر لحظه قطره قطره اش را در این کانال از خدا میگیرد...
نه ...
این تعبیر نادرست است...
زندگی در ارتباط با خدا چیزی نیست که بخواهد فیض بودن را بگیرد...
بلکه این الله است که بودن را افاضه می کند و اینگونه زندگی معنا میابد...
اینگونه قطراتش ظاهر میشود 
و اینگونه چتر بارانی شکل میگیرد ...
همچون این است که زندگی در هر لحظه خلق میشود ...
جدید می شود ...
رفرش می شود ...
و دوباره فیضی از پس فیضی دیگر و این سیر تا قیامت ادامه دارد.
و در هر لحظه بودنی از پس بودنی دیگر و هر لحظه زندگی جدید ...
و آه من چقدر دیوانه وار این مسائل را دوست می دارم 
و خدای فیاض علی الاطلاق را دوست تر ...
ای وجود محض...
ای وجود بیکران ...
ای فیاض...
مرا دریاب ... همانگونه که در هر لحظه وجودم را دریافته ای ...
که اگر در نمیافتی اصلا وجود چون منی معنا نداشت ...


پ.ن دل تنگم ... دلتنگ کلاس و درس .... دلتنگ اندیشیدن به واجب الوجود و ممکن الوجود...
        دلتنگ بحث کردن بر سر اتحاد عالم و معلوم ...
        دلتنگ وجود مستقل او هستم ... وجود فی نفسه ی لنفسه بنفسه ....
پ.ن  خدایا ... اینجا در کنج این خانه ...
         در میان اینهمه امواج بی کاری نجاتم ده !!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392 ساعت 02:03 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

گاهی کسی می گذرد از گذار این جا ...
گاهی کسی می اید و می خواند...
گاهی هستند افرادی که فکرش را نمی کنی ...

امروز به این فکر افتادم که شاید همیشه هستند آن ها و تو فقط گاهی آن ها را میبینی و میشناسی ...

 تنهایی را خودت ساخته ای ...
گاهی کسانی هستند ...
فقط ان ها را ببین ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392 ساعت 01:28 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

 امروز جمعه است ... جمعه ی زیبای پاییزی ... پاییزی که اصلا اینجا رنگ و بویی از پاییز ندارد...
انگار در این حال وهوای عصر غمگین غیبت همه رنگ باخته اند حتی فصل ها ...
در دنیایی که مردانگی رنگ باخته ... انسانیت نادیده گرفته می شود... ظلم موج می زند ...
همه خود را گم کرده اند...
پاییز هم خود را گم کرده است ..
می دانم همه خود را گم کرده اند یا امام   ِ ِعصر خود را ؟!
براستی کدام است ...؟
ما اگر خود را بیابیم  ... خدای خود را یافته ایم ...
اگر خدا را بیابیم ...امام غایب خود را یافته ایم ...
پس در این وانفسای عصر اخر الزمان به جای آنکه فانوس به دست جویای نام یوسف زهرا(عج)  باشیم باید با نور فانوس ،درون هزار توی نفس خود را جویا باشیم ...
در دالان فرسوده نفس خود گام برداریم تا ... خود را بشناسیم...
اندک اندک سیاهی های درون خود را جلا دهیم ...
 وقتی که دل جلا پیدا کند امام عصر از آنسوی شیشه ی نفس رخ می نمایاند ...
او که همواره بوده ... بالاخره چشم ما منور به دیدار ایشان می شود ...
پس باید خود را شناخت ...
خود را یافت ...
گم کرده ی درون خود را جویا شد...
این همان راز غیبت است ... این همان سر دوری است ...
این همان چیزی است که امام مارا مدت ها پشت صفحه ی تاریخ منتظر نگاه داشته ...
پس ای نفس ...در کوچه و خیابان منتظر نباش...
منتظر ظهور صاحب الزمان (عج) نباش ...
منتظر ظهور خود باش!
ظهور خود را از خدا بخواه ...
امام حاضر است تو چون غیبت کرده ای او را نمیبینی!!


اللهم عجل لولیک الفرج ....
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی...!!!


نوشته شده در جمعه سوم آبان 1392 ساعت 02:25 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

فرشته بود یا یک توهم نمی دانم...
زیر گوشم زمزه ای کرد ...
کاغد را بردار و بنویس ...
آنچه نوشتم را او خودش گفته بود ...
هر آنکه بنویسد می داند ...........
شنیده است نجوای درون را که برایش مشق عشق را املا می کند ...
 
این احساس های گم را رها کنم بهتر است ...
فایده ای ندارد ...


امروز روز زیبایی است ...
نسیم برکه ی غدیر سال ها و بلکه قرن هاست که بر ساحل مسلمان نشینان تاریخ می وزد...
و خوشا آنان که در این ساحل عطر گل های بهشتی را استشمام می کنند...
از این عطر روحشان عروج می کند به آن زمان و دست در دست  امیر المومنین با ایشان بیعت می کنند...
عید غدیر ... عید عطر ناب ولایت ... نسیم روح بخش امامت ...
بر همه ی ما مبارک...

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1392 ساعت 02:00 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

این روزها فرصتی است برای با خودم بودن ...هرچند بسیار اطرافم شلوغ است ...
این روز ها احساسی همچون ترس و شعف در هم امیخته است ...
مملو ام از احساس نمی دانم چی ...
تنم می لرزد ... دستم می لرزد ... دلم می لرزد ...
و باز هم نمی دانم چرا !!!
حس گرمی است که از زیادی اش سردم میشود ...موهای تنم سیخ میشود...
خدایم به دادم برسد ...
به داد ما برسد ...
خدا خودش ختم به خیر کند ...
یاری اش هم کند...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 ساعت 01:45 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

به وسعت تمام هستی و کائنات گسترده است ...

به بی کرانگی هر عشقی که در زمین و آسمان قابل تصور است ...

و بدان امشب بهترین شب برای سرودن این اکسیر حیات بخش بشر است ...

اللهم عجل لولیک الفرج ....

اللهم عجل لولیک الفرج....

اللهم عجل لولیک الفرج ...


نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1392 ساعت 01:15 ق.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

خورشید که گیسوانش را با ناز و عشوه بر سرو روی زمین میکشد...

دست خدا را میگیرمو بر میخیزم...

گام هایم استوار برای شروع روزی نو ...

لبانم خندان با عطر بسم الله و صلوات ...

عزم بیرون که می کنم ...

نسیم به استقبالم گونه نوازی می کند...

صدای خنده ی خورشید بلند است ...

گنجشک ها نوای سبحان لله و الله اکبر سر داده اند ...

کوچه و بازار ... مردان و زنان ...گل و گیاه همه رقص کنان سلام خدا را پاسخ می گویند ...

همه می روند ... همه رقص کنان می دوند ...

عشق سرشار است ... از لیوان یخ در بهشت جان سرور خوش بختی  میچکد ...

اسم عشق که می آید...داستان حضرت عشق به جریان می افتد...

تو می آیی ...

جهان با همه ی ناز و کرشمه اش با همه سرور و نشاطش ...محو میشود ...

جهان به چه کار ما می آید وقتی با همیم ...

بیا کنارم بایست خدا برایمان عکس یادگاری می گیرد...

آماده ...1...2...3

بگوییم الحمدلله ....

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1392 ساعت 02:39 ب.ظ توسط چتر بارونی بگو... |

سلام ...
خیلی دلم برایت تنگ شده ... شب هایم روزهایم برای دیدن دوباره ات دلتنگی میکند ...
هر ثانیه که به تو فکر می کنم اشک دیدگانم را پر می کنم ... و مدام با خودم می گویم که تو چقدر عزیز بودی و نمی دانستم ...
راستی ... امسال روز پدر را کجایی؟!
به مادرم که نگاه می کنم دلم بیشتر میگیرد... آخر امسال او روز پدر را برای چه کسی جشن بگیرد؟
دغدغه زنگ زدن و تبریک گفتن به چه کسی را داشته باشد؟!
امسال برای چه کی کادوی روز پدر بگیرد ...
بابابزرگ...
اسم کادو آمد دلم لرزید ...به یاد سوغاتی که برایت از کربلا آورده بودم افتادم ... پاکتی که همچنان گوشه ی اتاقم برایم روضه ی از دست دادنت را  میخواند!
اولین سفر کربلایم بود ....
لحظه ی خداحافظی را خوب یادم است ... بعد از ظهر بود و رختخوابت را پهن کرده بودی برای خواب ...
ما امدیم اما ننشستیم ... سرپایی خداحافظی کردیم و تو به ما 3تا از پرتقال های حیاط را دادی ...گفتی تو راه بخوریم ...
انگار همین دیروز بود ...
بابابزرگ...
خیلی دلم تنگت شده ...
خیلی بی صدا رفتی ... خیلی ... حتی فرصت نشد تا در آغوشت بگیرم و بگویم کربلا خیلی برایت دعا کردم !
حتی فرصت نشد تا صدایت را دوباره بشنوم ...
و وقتی در آغوشت کشیدم که از تو هیچ جز سرما حس نکردم ...
آری ! دلم میگیرد از این دنیا... دلم میگیرد از خودم و خجالت می کشم از این همه ترسی که از رفتن دارم ...
می گویند خیلی آرام رفتی ... خیلی آرام ...بی هیچ ترسی... خوشا به حالت ...
راستی امسال حتما هدیه ی روز پدر را از دستان امام علی (ع) در یافت می کنی... جام زرین بهشتی نوش جانت باد...
بابابزرگ ...
امسال کار همه را راحت کردی... زحمت خرید به کسی ندادی...
زحمتش که نه بلکه رحمتش فقط به باز کردن قرآن است و خواندن آیات نور آن ...
خوشا به حالت که امسال نور برایت به ارمغان می آید...
و بدا به حال ما که چون تویی را از دست دادیم ...
خیلی دوستت دارم ...
خیلی ...
روزت مبارک ...

فاطمه

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392 ساعت 01:04 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

بسم الله الرحمن الرحیم

من نه یک روان شناسم ...نه یک جامعه شناس و آسیب شناس و نه یک فیلسوف نظریه پرداز...!!!
من یک دخترم ... یک فلسفه خوان نه بیشتر و نه کمتر ...

علوم را نمی دانم اما تمام فکر و ذهن و درونم معتقد ست که  ارزش انسان نه به مال و ثروت است نه به پست و مقام...

ارزش انسان به تعداد مقام ها و میزان اموال و ... نیست !

ارزش انسان -همه ی عظمت وی- در چشمه ای کوچک در دایره ای ذره بینی -علی الخصوص اگر خرمایی باشد- خلاصه میشود ...

در سوراخ قفل کلید اسرار جای می گیرد...

در نگاه معشوق جان میابد ... می جوشد و حیات می بخشد...

در افق وسیعی که با احترامش... با فروغ دیدگانش می سازد می توان ارزشت را بها دهی... نه اینکه ارزشت را بها دهی ... ارزش تو خود به خود با نیروی عشق بها میابد ...

آری! ارزش تو در دیدگان آنان که دوستشان داری معنا میابد...در نگاه ، آنگاه که افکارت را می خواند...

 

 ارزش آنگاه برایت ملموس خواهد شد که اوووووووووووووووووووو با ارزشت بداند ...

خواه دنیا تمام مقام ها و مردمان را در خود فرو برده باشد و تو جز تکه پارچه ای برای حفظ حیات خود نداشته باشی ...

و فقط او باشد و او ...

او باشد و تو ...

تو باشی و او ...

او همواره هست ...مهم این است تو نیز باشی...

باشد که همیشه ارزشت به ورای ماده بماند ...

باشد ...

 

تقدیم به تو !

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ساعت 12:52 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

چشمانی لزران...

دستانی خون بار...

چشمانی خون بار...

دستانی لرزان ...

حکایت آخر الزمان است این همه بحث را ...

خدایا ... صبر...

آرزو هایم...

همه ...

همه...

بر سر گلبرگ گل سرخی نشسته اند ...

گل را عمر کوتاهی است ...

خشکش مدار ...

آمین


نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391 ساعت 02:56 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

مپرس ازغم ...
که روز گار سراسر غم است ...
از شادی بپرس ...
که قابل شمارش تر است...
از اشک نپرس ...
که چشمانم رودی جدید بر روی زمین بنا کردست ...
از اشک مپرس که هر دانه اش از غم است ...
از غم آن اشک مپرس که آن هم ناگفتنی است ...
اشک تمساح نیست ...
باور کن ...
اشک دل است ...
دلی در تلاطم...
کاش اشک فقط جاری نبود... کاش لب به سخن می گشود ...
کاش سر دل را بیان می کرد...
حیف که راز غم دل ناگفتنی است ...
حیف که راز سکوتم ... 
راز اشک هایم ...
راز ضربان قلب مضطربم ...
همگی ساکتند ...
از سکوت مپرس که رازش نگفتنی است...
ا




ی تو! سخت در اشتباهی ....


نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391 ساعت 03:51 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

دیوار هاش همه پر ز ترک... 
آیینه ای شکسته ...
پرده های پنجره ها شکافته ...
چه خانه ای ...
چه مأمنی  ...
چه فضایی برای تنفس ...
صدای شکستن هوا را می شنوی ؟؟!؟!



نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ساعت 09:35 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

در میان انبوهی از کاغذها ...
صدای خشخش برگ های خزان دوباره جان می گیرد...
سوز عجیب زمستان ... غم سنگین پاییز را دوچندان می کند ...
و در هوایی که در چله ی زمستان بیشتر حال و هوای پاییزی دارد ... دل هر انسانی  م ن ج م د ...
در کورانی از مشغله ...
قلب اما همچنان در تپش ...
چگونه وقت تپیدن دارد نمی دانم...
پاییز است اما خالی از هر رنگ گرم و محرک ...
پاییزی بی رنگ ...
پاییزی شلوغ و مملو از سردرگمی ...
حتی بدتر از پاییز ...
پاییزی که حتی رنگ بر رخسار ندارد...
پاییزی که زمستانی است ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ساعت 09:32 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

ثانیه ها ...
حکایت همیشگی دویدنشان ...
خسته ام کرده ...
خسته ام ...
از نمی دانم چی خسته ام ...
گاهی از فشار روزمره ...
گاهی از درس ...
اما می دانم آن خستگی کمرشکنِ درونی این ها نیست ...


مدت هاست انتظار خدا را می کشم ...
مدت هاست بی هدف بر سر کوچه ی عمرم پرسه می زنم ...
پرسه زدن های بیهوده خسته ام کرده ...
بست نشسته ام منتظر خدا ...

بی هدفم ... 
خدا را گم کردم ... هدفم را می گویم ...
آنقدر دورم که از آن نور سویی بیش نمیبینم ...

خدا را میخواهم ...
اگر بیابمش... 
در آغوشش ... خستگی معنا ندارد ...
پوچی رنگی ندارد ...

دیگر پرسه زدن کافیست ...
 انتظار بس است ...
باید شروع کرد ...

آری از همین فردا ...ازهمین فردا که عرفه است ...
باید شروع کرد ...
باشد که هدف را بشناسم ...
باشد که خستگی ها پایان یابد ...


کاش باران ببارد ...
کاش!


نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391 ساعت 08:58 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |


نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391 ساعت 08:47 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

کوچک که بودم ...
باران 
زیــــــــــــــــــاد 
می
 با
رید 
,
,
,

راز نم نم بـــاران های کودکی ام 

آنگاه برایم جــان گرفت ...
 
                          که چشمانم 
                                       چتـــــــــــــــــــر 
                                                             همیشه
                                                                      بارانــــــــــــــــی 
                                                                                           روزگار کودکـــــــــــــــم شـد ....

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ساعت 01:42 ق.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

این روز ها دلم هوای نمی دانم کجا را کرده ...

این روز ها که نمی دانم چه روز هایی است ...

نمی دانم  در لحظه ی نبودشان باید چه کرد ...

این روز ها از خدا دورم ...

اما دل تنگشم عجیب ...

کاش خودش بیاید و پیش قدم برای آغوش گرفتنم شود ...

این روز ها دلم هوای خیلی چیز ها را می کند ...

دلم هوای بودن...

هوای رفتن ...

هوای خندیدن ...

هوای گریستن آسمان ...

راستی ...

چند وقتی است باران با دیار ما قهر کرده ...

کویر دل تشنه ی باران است ...

شاید که فرجی حاصل شود ...

شاید که نور سویی بتابد ...

و نمی دانم  از کجای این قلم این سوز سرازیر شده ...

سوز قلم ...سوز نی چوپان همیشه منتظر است ...

دل تنگ تو ام چتر بارانی ...

دل تنگ همیشگی تو !!!


نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 10:07 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |

دل در پس توده های ابری ...

در پس تنهایی های مفرط ...

دل در سیاهی خفته در دامان ابر ها زندانی است ...

هوای دل شرجی است ...

و شیشه ...

و قطرات سر گردان به سوی ناکجا آباد وجود می غلطند ...

و آن طرف  دل و عقل ...

گلاویز شده اند ...

نمناک گشت و خود را باخت ...

آسمان گریه کرد و دلش را برد ...

در همین نزدیکی کسی می خواندش ...

او رفت ...

و آغوش آسمان تا ابد باز ...

چتری نیست ....

و این بار آسمان تا ابد چتر تو نیز خواهد بود ...

 

پ.ن تقدیم به تو !!!

 

 


نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390 ساعت 03:46 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin