چتری نیست ... آُسمان چتر من است ...
این روز ها دلم هوای نمی دانم کجا را کرده ...
این روز ها که نمی دانم چه روز هایی است ...
نمی دانم در لحظه ی نبودشان باید چه کرد ...
این روز ها از خدا دورم ...
اما دل تنگشم عجیب ...
کاش خودش بیاید و پیش قدم برای آغوش گرفتنم شود ...
این روز ها دلم هوای خیلی چیز ها را می کند ...
دلم هوای بودن...
هوای رفتن ...
هوای خندیدن ...
هوای گریستن آسمان ...
راستی ...
چند وقتی است باران با دیار ما قهر کرده ...
کویر دل تشنه ی باران است ...
شاید که فرجی حاصل شود ...
شاید که نور سویی بتابد ...
و نمی دانم از کجای این قلم این سوز سرازیر شده ...
سوز قلم ...سوز نی چوپان همیشه منتظر است ...
دل تنگ تو ام چتر بارانی ...
دل تنگ همیشگی تو !!!
دل در پس توده های ابری ...
در پس تنهایی های مفرط ...
دل در سیاهی خفته در دامان ابر ها زندانی است ...
هوای دل شرجی است ...
و شیشه ...
و قطرات سر گردان به سوی ناکجا آباد وجود می غلطند ...
و آن طرف دل و عقل ...
گلاویز شده اند ...
نمناک گشت و خود را باخت ...
آسمان گریه کرد و دلش را برد ...
در همین نزدیکی کسی می خواندش ...
او رفت ...
و آغوش آسمان تا ابد باز ...
چتری نیست ....
و این بار آسمان تا ابد چتر تو نیز خواهد بود ...
پ.ن تقدیم به تو !!!
قلبم را باز کردم برایت ...از دلم گفتم ...از دردها ...
از غصه های عجیب پیچ در پیچ...
از زندگی ...
لب گشودی ...
دیدم قلبت آکنده تر از من بود ...
قلبت را دیدم ...از پشت لرزش صدایت ...
و غم ها را از روی نت غم انگیز نجوایت خواندم...
ای رفیق ...حکایت ما بی شباهت به هم نبود ...
و چه مخزنی بودی و من بی خبر بودم ...
براستی می شود داستان قصه ی هزار و یک شب نوشت از برای حکایتمان ...
ای کاش در کنارت بود ...
ای رفیق ... فکرش را نکن ...
حداقل دل خوشی مان این باشد که سوزِ نی ِ جانمان یک صدا دارد ...
بیا هم آواز هم بگوییم خدایا شکرت ...
خدا مارا شنواست ...
امروز خورشید طلوع کرد ...
ظهر شد ...
همه نمازشان را
بر سر نسیم خواندن ...
و رفتند ...
یکی یکی ...
اشک های ما آمدند دوتا دوتا ...
حتی ماه آسمانِ دلمان هم رفت ...
برادرم هم رفت ...
پدر ماند و ما ...
پدر ماند و اشک های ما ...
اما پدر هم رفتنی بود ...
پدر آیه های وداع می خواند ...
ما باور نداشتیم ...
بی کس ِ بی کس بودیم ...
پدر هم رفت ... آرام آرام ...
اما قلب عمه طوفانی بود ...
نمی دانم پدر چه کرد که بعد رفتنش عمه نیز آرام شد ...
عمه گلوی او را بوسید و او را به باد سپرد ...
ازینجا به بعدش را نمی دانم ...
خیمه ها تنها پناه ما بود بعد از خدا ...
آسمان سنگین بود ...
چشمان ما سنگین تر ...
از جرعه جرعه ی اشکانمان سیراب بودیم ...
دیگر عطشی نبود ...
دیگر اثری نبود ...
دیگر ...
ناگاه صدایش آمد ...صدای قدم های ذوالجناح بود ...
آری ، دیگر پدر آمده بود
بیرون دویدم ...
خون بود که موج می زد ...
ذوالجناح ... تنها ... خونی ...
اما اینبار از پدر خبری نبود ...
زمین لرزید ... آسمان به دور ِ سرم چرخید ...
چشمی بر هم زدم ... آتش خیمه ها را بلعید ...
چه زود قیامت شده بود ....
شیطان زوزه می کشید ...
برق تازیانه بدن ها را می درید ...
و عمه مظلومانه همه ی آن ها را به جان می خرید ...
عمه پناه ما بود ... و چقدر بوی پدر را میداد !!!
شب شده بود ...
و تاریکی اش جان ها را می بلعید ...
و سکوت ...
در آن سکوت صدای شط الفرات را چه خوب میشد شنید !!!
صدای الله اکبر عمو را ...
صدای رجز های دلیرانه ی علی اکبر را ...
...علی اصغر می خندند ...
شب است ...
همه در خواب ....
رقیه باز کابوس دیده ای ...
کرب و بلا ... خون ... نیزه ...شمشیر ... عطش ...آتش ...تازیانه ...یتیمی ...
این ها همه در خواب است ...
فردا دوباره با بوسه های پدر از خواب بر می خیزی ...
دیروز صفحه ی دلم مچاله شد ...
سوزی از غم زخم های دلم را نمک پاشید ...
هاله ای از مه
جلوی نور سو های خورشید را گرفته بود ...
پنجره عجیب حال گریه داشت !!!
و هوا ...
چهره ی بارانیش هویدا شده بود ...
چه شده بود؟
مرا ...آسمان را چه میشد ...!!!
چشمانم خیس بود ...
زمین نیز ..
نفهمیدم این اشک های من بود یا
یا آسمان ...
یاد اشک آدم (ع) افتادم ....
یاد خدا ...
یاد اولین روضه ...
تقویم دل را ورق زدم ...
و کاغذی سیاه ...
مچاله و چروک...
پر از قطره های اشک تاریخ ...
گویا از ازل سهم این صفحه ...پر از اشک بود ...همیشه سیاه پوش...و شعله ور ...
کاغذ دوباره خیس شد ...
اینبار اشک آسمان بود که خیالم را شست ...
محرم را نشانم داد ...
آسمان گریه کرد ... هم پای من ...
و خدا خود رسم گریست بر او را به ما آموخت ...
قلبم تپید ...و ناگاه دست روی قلبم خانه کرد ...
... زبانم ...
السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین ...
قلبم آرام شد ...
باران همچنان ادامه داشت ...
نم نم ....
آرام آرام ....
من ...
آسمان ...
اگر کفر نباشد خدا ...
همه گریستیم در غم مظلومیتت "یا حسین "...
در افق ...
در امتداد کرانه های امید ...
همه منتظرندت ...
می گویند با باد می آیی ...
می گویند سوار بر باد می آیی ...
همه می دانند که می آیی...
همه کوچه ها را هر جمعه برای تو و به عشق تو آب و جارو میکنند ...
آخر تو مسافر مایی ...
آخر تو تمام انتظار مایی ...
ای مسافر ما ! ای عزیز ! ای یوسف ! ای قائم !
مدت های مدید است تاریخ چشم انتظار قدومت مانده ..
مدت هاست که تاریخ فقط به عشق آمدنت صفحات خود را ورق می زند ...
که خورشید هر روز به امید جمعه ای که تو خواهی آمد طلوع می کند ...
و ماه با امید رسیدنت سر بر بالین میگذارد ...
و مدت هاست ...
و زمان هاست ...
و ثانیه هاست ...
و .... و .... و .....
چه حکایتی است ...
الله اعلم ...

می خواهم بنویسم
از خودم ...از احساسم ...از تو ...
از گرهی کور که دلم را همراه همیشگی حرمت کرده ...
می خواهم بنویسم از عشق ... از شوق ... از لحظه های خوب دعا ...
می خواهم بنویسم ...
از حرمت ...
از زائران ... از عاشقان ... از ملائک ...
که همه سمفونی یـــــــــــا علی ابن موسی الرضــــــــــــــــــــــــا -علیه السلام- سر داده اند ...
ملائک می آیند ...
سنا گویان ... مژده گویان ....
ملائک می آیند با نور ...
آخر تو آمده ای ...
تو آمده ای بیاموزی رسم رضا بودن را ...
تو آمده ای تا آموزگار خورشید باشی در مرام تابیدن ...
تو آمده و نور و عشق را برای ما از بهشت خدا به ارمغان آورده ای ... ای رضا ...
این روزها همه گمشده ای دارند ...
این روز ها ... همه به دنبال خطی هستند ...
خطی برای ارتبارط ...
خطی برای با تو بودن ...خطی برای رضایی شدن ...
این روز ها ارتباط با تو رؤیایی شده برای آنان که از قافله ی عشق مشهدی ها جا مانده اند ...
همه شماره ای را میگیرند ...
همه ارتباطی می خوانند ...
یک تماس ... ارتباطی مستقیم ....
چشمانت را ببند ...صدای حرم می آید ...
و اشک ها از میان پنجره ی نیمه باز دعا جاری میشود ...
قلب هم آواز ملائک میشود ... هم آواز زائران ... هم آواز ملائک زمینی ...
آری ... بعد منزل نبود در سفر روحانی
شماره حرم : 05112003334
التماس دعا ...
ای حرمت ملجأ در ماندگان ... دور مران از در و راهم بده ...


بغض آسمان چرا نمی شکند از غم غربت او ؟؟
من چرا نمی میرم ازین همه جسارت ؟؟
الان که دارم مینویسم چشام سنگینه ...
همه وجودم پر از درده ... راه گلوم بسته شده وگرنه حتما فریاد می زدم ...!!!
نمی دونم باید چیکار کنم ... نمی دونم چه کاری ازم بر میاد !!!!
گفتم بیام اینجا با شما درد و دل کنم ...
بیام انجا و بنویسم تا بارونی شم ...
بیام اینجا و از کسی بنویسم که عزیزترین پیش خدا ... که مظلومترین بین امت پیامبر (ص) ...
اومدم اینجا تا بنویسم از او ... از هادی آل محمد -علیه السلام- ...از غربت ایشون ...
امام علی النقی-علیه السلام- در زمان حکومت بنی عباس خیلی تحت فشار بودن ...
مدام توی زندان بودن یا زیر نظرحکومت وقت ... و مورد آزار و شکنجه قرار میگرفتند ...
تا الان دلم خوش بود که امام فقط اون موقع غریب بودن ... اما نه .... انگارروزگار به نحوی رغم خورده
که ایشون همیشه باید مورد مظلومیت واقع بشن ....
اما نه ... ما نمی ذاریم ... ما بچه شیعه ها نمی ذاریم 
نمی ذازیم یه سری آدم بیان و با چند تا توهین مقدسات مارو به بازی بگیرن ...
ما نمی ذاریم فیس بوک مقدسات ما رو به بازی بگیره ...
پ.ن خطاب به امام علی النقی(ع)
آقا جان !
اگه کاری بیشتر از این از دستم بر میومد دریغ نمی کردم .....
آقا جان شرمنده ام 
گاهی وقتا نمی دونی چه خبره...
گاهی وقتا میدونی چه خبره اما نمی دونی چی کار باید بکنی ...
گاهی وقتا هم نمی دونی چه خبره هم نمی دونی چیکار باید بکنی هم نمی دونی تهش چی میشه !!!
اینجور وقتا زندگیت میشه یه معمای پیچیده ...
خدا انگار میخواد حسابی سیستم مغزت رو به کار بندازه ... اما ای کاش به کار بیافته !!!!
تو می مونی با کلی علامت سوال بالای سرت ...آخرشم به بدترین شکل ممکن عمل میکنی..
دقیقا اشتباه ترین کار ممکن رو انجام میدی... فوقش خیلی هنرمند باشی بتونی صورت مسئله
رو پاک کنی و سعی کنی به روی خودت نیاری که اتفاقی افتاده ...سعی کنی تا بی خیال باشی ...
اما فقط سعی ... فقط ظاهر سازی ... اما خدا که خودش میدونه توی دلت چه خبره !!!!
خب چه کاریه!!!! این همه سختی و سردرگمی و به این در و اون در زدن و گیج بودن و ناراحتی و غصه و غم
چه کنم چه کنم و اشک و آه و ...!!! واسه چی؟
(خدایا اینجای حرفم رو تو هم گوش کن ... مخاطبم تو نیستیااا واسه این میگم بشنوی که بیشتر هوامون
رو داشته باشی....)
خلاصه داشتم میگفتم این همه مشکل واسه چیه؟؟ واسه این که ازش دوریم ... واسه اینه که به همه توکل
داریم الا اصل کاری... واسه اینه که به جای اینکه اول کار ازش کمک بخوایم آخر کار به یادش میوفتیم ..
خب چرا ؟ خودم هم نمیدونم .... فقط حرف می زنم اما تو عمل...!!!
خیلی پیچیده شد بیخیال ...
فقط اینکه خدا جون یه چی میخوام ازت نه نگو ....
بیشتر هوامون رو داشته باش ....
خیلی وقت بود نشده بود بیام سر بزنم ...
رفته بودم مشهد... جای همتون خالی... نائب الزیاره بودم ...
هرچند که از عید فطر زیاد گذشته اما بازم میگم عیدتون پساپس مبارک 

هرجا هستید موفق باشید ...
و التماس دعا ...


نمی دونم ...
اصلا نمی دونم ...
نمی دونم باید چیکار کنم ...
نمی دونم باید چی بگم ... چی باید بنویسم ... وقتی می خوام بنویسم ...وقتی قلم رو میگیرم دستم
فقط خیره ی خیره نگاه میکنم به سفیدی کاغذ ... فقط خیره می مونم ...
و فکر می کنم... به شما مولا ... به غربتتون ... به غم هاتون ...
به مدینه ... به کوفه ... به سکوتتون ... حتی به محراب ...
اما فقط فکر می کنم راجع به اینها ...همین
دریغ از اینکه بتونم یک کلمه بنویسم ...
دریغ از یک جمله که بتونم در وصفتون بگم ...!!!
آخه چرا؟؟! آخه چرا لایق نیستم...
بحث امروز و دیروز نیست ... بحث یه عمر ... از وقتی که نوشتن یاد گرفتم ...
خب منم دل دارم ... منم دوست دارم واسه شما بنویسم ... می دونم کوچیکتر از این حرفام ...
اما خب ... این عشقی که به شما دارم چی میشه؟؟
نمی دونم واقعا نمی دونم باید چیکار کنم ...
نمی دونم تا کی باید خیره بمونم به سفیدی کاغذ ....
و فقط این کلمه به خاطرم بیاد ...
مولا جان ...!
.........................
............................
..........................
..................................................
..........................................
.................................................
................................................
....................................
.........................................................................
فقط همین کلمه ...
و فقط این حس همینکه مولای من هستید برام یک دنیاست ...
پ.ن ادامه اش رو توی قلبم نوشتم ... مهم اینه که خوده امیرالمومنین ازش خبر داره ...
دیشب را تا به صبح به خاطر داری ؟
تا صبح باران بارید ...
تا صبح آسمان یک ریز گریه کرد ...
و من در کنار پنجره ی خیال ...
در آغوش کشیدم لحظه های با تو بودن را ...
من در زیر اشک های آسمان ...
در زیر دل گرفته ی چتر بارانی ...
و تو آن بالا ...
جایی فرای تصور ...
جایی در اوج ...
چتری برای من ...چتری برای آسمان ...
چتری برای جهان ...
چتری در مقابل غم ها ...
اشک ها ...
و آنچه ناخوشی ست ...
به خاطر داری ... حرف های دیشب را :
ای خوب ! ای چترِ چتر بارانی !
اکنون ...
اینجا ...
در قلب ماه تو ... در آغوش رمضان المبارک ...
در جوار سفره ی آسمانیت ...
در زیر باران رحمتت ...
از تو خواستم بشویی از من آنچه از آن من نمیدانی اش...
تا پاک گردانی مرا ... همچون زلال باران ...
و به راستی تو غفار الذنوبی ...
دیشب ...
عاشقانه هایم را شنیدی ...
و قنوت دستانم لبریز از باران رحمتت گشت ...
و همچنان باران می بارید ....
وقتی که قلم تاب نیاورد بر روی کاغذ ... وقتی که نور اتاق نوشتن را یار نباشد ... وقتی کاغذ سیاه باشد
در پرتو ظلمت اتاق ... نویسنده را دیگر توان نوشتن نخواهد ماند ...
نویسنده پشت میز ...خیره ی خیره .... بی هیچ فکری ....
حتی کلمه ای در دالان مغرش پرسه نمی زند ... سکوت و کور ...
ازدحامی از عدم ... تجمعی از هیچ ....
آخر نویسنده را چه شده ؟؟!! کلمات را چه شده ؟؟!! قلم را , کاغذ را , بودن را چه شده ؟؟؟!!
نویسنده محکوم است ... محکوم به ننوشتن ... محکوم به ماندن و نجنبیدن ...
نویسنده پشت میز ... اینبار الهامی از ماوراء عقل ...
نور کرم شب تابی که روی کاغذ نویسنده نشسته است ...
و اینبار گویا اندک جانی در رگ های قلم جاریست ...
قلم بر روی کاغذ لغزید
و تنها چیزی را نوشت که تمام زندگی نویسنده بود ...
عشق ....
پ . ن ماه رمضان از راه رسید ... گویی همین دیروز بود ثانیه های پایانی رمضان سال گذشته ...
ای کاش امسال را دریابیم ..... دوستان خیلی التماس دعا ....
خورشید تازیانه میزند با شراره هایش ..
و باد می سوزاند با گرمایش ریشه ی هر نهال نورسی را ...
و در این بهبهه ی گرما شلیل خوشمزه در حال رسیدن است ...
این روزها دوش های حمام فرصتی برای سر خاراندن ندارند ..
کرایه های تاکسی دربست هم حتی گران شده !!!
اخر گرما چه ربطی به تاکسی دارد من نمیدانم ؟!
شهر بیجان و بی حال از گرما ...اما همچنان در تکاپوست ...
من هم پشت فرمان ...مشغول نیم کلاچ و نیش ترمز و این بساط ها ..
عالمی دارد رانندگی ..
من هم که عاشق شوماخر شدن ...
و دل گرمی های پدر ...که راننده ای خوب خواهم شد ...
غروب ها اندکی خورشید از تابش خسته میشود ...
و در افول خورشید شهر جان تازه میگیرد ...
حتما کرایه ها ارزان تر میشود ...
و چه حیف که شلیل ساعتی دیر تر خواهد رسید ...
پ.ن اگر خیلی بیخوده به دل نگیرید ... گرما زده شدم
الان درست وسط امتحان هاست ....درست وقت برداشت علمی یک ترمه !
فقط دارم به یک چیز فکر میکنم ...به مبادی ...اونم مبادی 4.
نه اینکه خیلی ازش خوشم بیاد نه اصلا ...دارم بهش فکر میکنم چون می خوام ازش درس بگیرم
اونم نه درسی که توی دفتر و کتابا مینویسن ...می خوام ازش درس زندگی بگیرم ...
میخوام از مبادی 14 واحدی بله درست نوشتم 14 واحدی اونم فقط توی دو ترم درس بگیرم ...
به شخصه یادم نمیاد از اول دبستان واسه هیچ درسی اینقدر زحمت کشیده باشم ...
تاحالا سابقه نداشته جز مبادی واسه هیچ درس دیگه ای از یه هفته ی قبل بشینم درس بخونم ...
یه هفته روز ها درس خوندن شب ها هم کابوسش رو دیدن !!!!!!!!!!
بالاخره روز امتحان رسید ....از امتحان که نمیگم ...
بذارید از بعدش بگم ...ازین که چقدر اعصابم خورد بود ... خیلی تو فکر بودم
تقریبا تا غروب حتی با خودم هم قهر بودم ...عقلم به هیچ جا قد نمیداد ...آخه نتیجه ی این همه زحمت
پس چی شده بود ؟؟؟؟اینقدر با خودم کلنجار رفتم تا آخرش به یه نتیجه ی مهم رسیدم ...
حالا میفهمم حکمت درس مبادی رو ...مبادی با همه سختی هاش به من یاد داد همه چی توی این دنیا
اونجور نیست که بخوام .بهم یاد داد همیشه نباید پیروز میدان بود ...همیشه پیروزی در اون چیزی که
میخوام خلاصه نمیشه ...باید صبور بود ...زندگی مثل واحد مبادی یک درسه هرجور شده باید پاسش کنی
....گذروندنش اجباریه ...(ای کاش میشد همونطور که هرروز هفته رو سعی می کردیم مبادی رو یاد بگیریم
تلاش می کردیم زندگی کردن رو یاد بگیریم ...)
مبادی بهم فهموند همه چیز توی این دنیا خلاصه نمیشه به من فهموند که اینها همه بهانه است ...
بهانه برای یک حقیقت!
حقیقتی که قابل دیدن نیست ...حقیقتی که در میان صبری که باید داشته باشیم پنهان میشه .
مبادی با تمام سختی هاش با تمام فشار هاش واحدی بود که باید میگذشت ...و من با تلاش های خودم
حداقل یک امتیاز مثبت برای خودم دارم تا با اون خوش باشم و اون اینه که "من تلاشم رو کردم " و این تلاش ها
و نا امید نشدن ها همون پیروزی حقیقیه !!!! و من واقعا به این هایی که الان دارم مینویسم ایمان دارم ...
به سختی مبادی ایمان دارم ... به سخت گیری های استاد بکتاش ایمان دارم ...به حقیقت زندگی ایمان دارم ...
حالاست که میفهمم درسی که مبادی بهم داد چیزی فراتر از کلمات عربیه ...درس زندگیه !!!!!
پ.ن چقدر خوبه که توی زندگی هم خسته نشیم ...نا امید نشیم ...
پ.ن چقدر خوبه یاد بگیریم " زندگی تا اونجایی نیست که ما می بینیم ... زندگی به وسعت دید خداست ..."
و خدا میدونه جای هرچیزی کجاست ...تو مرام خدا هیچ چیز بلاتکلیف نمی مونه ...
پایان
می نویسم ...با دلی پر از شور ... با نشاطی به وسعت خنده های الکی ..
می نویسم ... از برای ما ... از برای خاطرات جاوید ...
می نویسم با قلمی از جنس محبت تک تک لحظه های شیرین با هم بودن را ...
و می سرایم همانگونه که مرا آموختید نغمه های هم گام بودن در زیر باران را ...
و براستی گذر ثانیه ها به قدیمی شدن دوستیمان می ارزد ...
من ! تو ! و آن توی دیگر !
آری ! همین ما سه نفر ...
گویی همین دیروز بود ... حیاط دبیرستان ...
و کفش هایی که وجب به وجب حیاط را حفظ بود ...
کفش هایی که در باران خیس آب میشد .... و حتی جوراب های خیس ...
حتی آمپول پنی سیلینی که غذای من بود بعد از روز های بارانی ...
دستانمان که گرهی کور بر آن زده بودند ... گویی دیگر حس نداشت !
پاییز اینگونه می گذشت ... با اشک هایمان که در میان گریه ی آسمان گم بود ...
و خنده هایمان که در میان رعد برق جان میگرفت ...
تقویم ورق می خورد ... زمین شکوفه باران ملائک میشد ...
و ما همچنان حیاط را با گام هایمان متر میکردیم ...
و ناخن هایی که سراسر زمستان را از سوز هوا حس نداشت ...
زمین لغزنده بود ...و این بار ما ؛همین ما سه نفر دست در دست هم
محکم و استوار گام بر میداشتیم ...
انقدر مستحکم گام برداشتیم تا زمستان خسته شد کمرش شکست زیر باز مقاومت ما ...
زمستان در خود فرو رفت و جوانه های بهار از میان زمین قد علم کرد ...
و ما همچنان لحظه ای هم متوقف نشدیم ... این بار در هوای خوش بهار
سه سال دبیرستان اینگونه گذشت ... همه ی فصل ها از پی هم گذشتند ....
فقط برای اینکه به ما ثابت شود ...دوستیمان می ارزید به همه ی سرماها و سوز ها و امپول ها و
منفی هایی که بخاطر دیر سر کلاس رفتن نصیبمان شد ...!
ثانیه های گذشتند ...تاریخ همچنان بی تفاوت ورق خورد ...
ما چشمی بر هم زدیم و اکنون می بینیم زندگی دیروزمان خاطرات امروزمان است ...
امروز ما دلتنگی صحبت های تمام ناشدنی دیروزمان را با ورق زدن خاطرات دیروز جبران میکنیم ...
و چه زود گذشت آن همه خوشی ....و چه جاوید ماند ریشه های آن احساسات عمیق ...
و دبیرستان ...واژه ای پر تلخ های درس های زیاد ...و سرشار از شیرینی های با هم بودن ...
یادش بخیر ...
پ.ن شاید به نظرت این پست شخصی بود ....قبول دارم ....
اما خودت رو جای من بذار ...به یاد خاطرات دبیرستان بیافت ...
یاد دبیرستان رو زنده کن ...ارزشش رو داره !!!
پ.ن تقدیم به مطی و مینی خیلی خیلی عزیزم

من کودکی بحرینی :
دیشب اشک های مادرم را شمردم ...تعدادش رسید به بی نهایت ...
داشت پوتین های مبارزه ی برادرم را می دوخت ...
و خواهرم که عروسک هایش را ردیف میکرد برای جنگ ...
وآنسو پدر خیره ی خیره بود و
نقشه ها در سر داشت نقشه های انتقام ... به دور دست ها می اندیشید ...
به قله های دور ...به قله های سرسبز و با شکوه پیروزی ...
یعنی همین جایی که من ایستادم ...یعنی جایی نزدیک آغوش خدا .
و پدر خوب می داند خون من بلند ترین نعره ی الله اکبر پیروزی بود برای لرزاندن زانوان دشمن ..
و من دیدم که پدر به من افتخار می کرد ...به جسم کوچکم که راسخ ترین سد
در مقابل گلوله های وحشی آل خلیفه شد ... .
و اکنون پدر خوب می فهمد علت لبخند بر جای مانده در عکسم را ...همان لبخند پیروزی ...
همان لبخندی که در آن لحظه ی اوج گرفتنم را دیدم ...
پدر ! مادر ! برادر و خواهر عزیز من !
بدانید بحرین پیروز و سر بلند خواهد شد ....چرا که "نصر من الله و فتح القریب".

مسلمانان در بحرین زیر گامهای فولادین آل سعود ...و سکوت عجیب رسانه ها!!!
آیا براستی اسباب رسانه این نسل کشیه عظیم را در بحرین و لیبی و یمن نمی بینند ..؟
چرا مردمی که از حقوق بشر دم میزنند اکنون سکوت کرده اند؟؟
کجاست حقوق بشر خفته در دل تاریخ همان حقوق بشر خاک خورده ی کتاب های غربی !!!
چرا جهان میخواهد باز شاهد هولوکاستی دیگر باشد ؟ این بار هولوکاستی واقعی؟؟
جهان ساکت و همگام با سانسور شدید خبری ...
در حالی که در بحرین پسر پدر را و مادر پسر را
و خواهر برادر را باید تشییع کند ...
در حالی که در بحرین اشک از دیدگان کودکان مظلوم جاری است
کرکس ها در کاخ های خود قرعه برای تقسیم چاه های نفت میاندازند!!!
کجاست سازمان ملل پر ادعا ...؟
کجایید مردم با وجدان ...؟
راز این سکوت مرگبار چیست ؟
ما باور داریم سکوت شکستنی است ...

و اکنون
کمپین حمایت از حقوق مردم کشورهای انقلابی
سکوت را باید شکست ...
سهم شما یک امضا ...
http://www.petitiononline.com/ssi2011/petition.html

پ.ن اکنون من
تو
ما
همچون سدی در برابر گلوله های استکبار قد علم میکنیم ...
به موج وبلاگی بحرین بحر الدم بپیوندید ... http://mojecyber.parsiblog.com/Posts/1
سلام به همتون
ممنون از محبتتون که بهم سر زدید ....
خیلی خوشحال شدم وقتی کامنت های پر از احساستون
رو خوندم . من اونجا سعی کردم برای همه دعا کنم انشالا خدا قبول کنه ....
الان چند روزی میشه که برگشتم و واقعا احساس عجیبی دارم دلم تنگ شده واسه اون همه قشنگی...
دلم واسه غربت مدینه ...واسه خاک بقیع ...واسه گنبد خضرا ...واسه اذان اونجا ...
واسه ی روضه ی رضوان ...واسه خونه نا پیدای حضرت فاطمه (س)... واسه غربت امام علی که
بیداد میکنه ....
مدینه پر از عطر مظلومیته ..این شعار نیست واقعیته ...آدم با تک تک وجودش این مظلومیت رو حس میکنه
جگر خون میشه ...وقتی تصور کنی تو همین حوالی به بی بی دو عالم سیلی زدن ! بین در و دیوار
خونه ای که مجاور مسجدالنبی پهلوی حبیب خدا رو شکوندن ... دست همسرش رو بستن !!!!
دلم حتی واسه کبوترای مدینه هم تنگه......کبوترایی که آدم آرزو میکنه جاشون باشه تا
یه لحظه فقط بتونه بره نزدیک قبرای بقیع ...
انگار همین چند ساعت پیش بود که تو مسجد الحرام بودم داشتم دست میکشیدم به خونه ی خدا ...
انگار همین دیروز بود که زیر ناودون طلاش وایساده بودم و دعا می کردم ....
دلم دوباره هوای همون سجده ی اول رو کرد ...اولین نگاه ...اولین دلدادگی ....
هرچقدرم عاشق باشی ....وقتی که ببینی یه چیز دیگست ....
دیوونه کنندست ... وقتی که به قبله نگاه کنی و نماز بخونی ...
وقتی از کنار رکن یمانی رد شی و تصور کنی روزی دیوار به اون عظمت شکاف خورد ...توی خونه ی خدا
امام علی (ع) به دنیا اومد ....
باور نکردنیه استقامت حاجر وقتی داشت صفا و مروه رو میدویید تا واسه پسرش یه قطره آب بیاره ...
(خدایی با این که الان خنکه .. راهش سخته ...چه برسه که تو آفتاب مکه این همه راه رو دویید !)
و قسمت رویاییش اینجاست که خدا بخاطر حاجر چشمه ی مقدس زمزم رو جاری کرد.......
هدیه ی نجات بخش خدا به حاجر که تا الان ادامه داشته ....
دلم واسه خنکیه آب زمزم تنگه ....
و خلاصه سفر من خیلی زودتر از چشم برهم زدن گذشت و واسه من جز حسرت چیزی نموند ...
از خدا میخوام که در اولین فرصت قسمت هممون بکنه تا بریم و قشنگی اونجا رو از نزدیک با دل و
جون حس کنیم ...الاهی امین ...
سلام 
نمی دونم وقتی داری این رو می خونی من کجام ؟
نمی دونم توی هواپیمام یا توی مسجد النبی ...شایدم پشت پنجره ی بقیع نشستم و دارم دعا می کنم...
شایدم احرام بستم و دارم به خدا جونم لبیک میگم ...
به نظرت چه حسی دارم وقتی که برای اولین بار گنبد خضراء رو می بینم یا نگاهم به خونه ی کعبه میوفته ؟؟
ثانیه ها نمی گذرن ... انگار رفتند رو دورِ کُند .... 
خدایا ! یعنی میشه اون لحظه زودتر برسه تا سرمای سنگ فرشای مسجد الحرام و مسجد النبی
با پاهام حس کنم ؟؟
دوست خوبم برات دعا می کنم ... برای همه دعا می کنم ... 
حلالم کن و از خدا بخواه تا معرفت بده و بتونم استفاده کنم از این سفرِ عشق !!!
دعا کن تا قدرشو بدونم ...
قدر قربت بقیع رو ...
قدر صفا و مروه رو ...
قدر اون همه خوبی و زیبایی رو ...
سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای همه لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه ... 
پ.ن خدا جونم دمت گرم ....
پیشاپیش عیدتون هم مبارک ... 
| Design By : Pichak |
تبلیغات 
