تبلیغات
چتر بارونی - عروسک






















چتر بارونی

برایت می نویسم ... برای تو که باران منی...

کودک پشت ویترین..عروسکی به او لبخند زد. جهان در دیدگاه دو چشمش گنجید.انعکاس چهره اش در شیشه و انعکاس چشمک عروسک در چشمان سیاه او ...

مادر اما قاطع دست او را می کشد.چه می دانست در دل او چه می گذرد؟!

رد دستان کودک بر شیشه کشیده شد و چشمه ای از اشک جوشید. کودک زیر لب گفت :

دیروز شنیدم از خدا دختری خواستی این عروسک همان دختر بود...

و مادر چه می دانست خدا می خواست دعایش را بر آورده کند!!!!!!!!!!!!!!!!!! 


نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389 ساعت 12:06 ق.ظ توسط چتر بارونی دردل |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin