تبلیغات
چتر بارونی - کفش های خوش خبر (فهمیدم میام پیشت رهبرم)






















چتر بارونی

برایت می نویسم ... برای تو که باران منی...

امروز خورشید وقتی طلوع کرد که تو گوش آسمان پچ پچ می کرد .

نمی دونم چی می گفت .از تیز کردن گوش هام نا امید شدم چون چیزی دستگیرم نمی شد...

مثل روز های دیگه تو راهروی زندگیم قدم می زدم اما انگار حتی صدای

کفش هام  داشت 1چیزیو ازم پنهون می کرد ...

وایسادم  اون رو از پام در اوردم.چند لحظه ای بهش نگا انداختم اما

تو چشم های نداشتش نتونستم پی به چیزی ببرم!

کلافه بودم و این کلافگی رو سر کفش های بیچارم خراب می کردم...

دیگه بیخیال حس کنجکاویم شدم ...

بیخیال...

بیخیال...

اخه تا کی؟؟

1 روز ...

2روز...

نه این کفش هام که انگار لال شدن.

دیگه به کل از یادم رفته بودکه ...

تو راهروی زندگیم به اون بر خوردم .اونی که نمی شناختمش.

اونی که اصلا مهم نبود کیه ... خبری که اورده بود واسم

حتی از نفش کشیدنم هم  مهم تر بود...

کی باورش می شد؟؟؟بعد این همه وقت به بزرگترین ارزوم برسم !

فکرش رو بکن

با این کفش هام که حالا

راز سکوتش رو می فهمم برم پیش اون عزیزی که ...

این همون بود که همیشه ازت می خواستم  خدا جونم


نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389 ساعت 08:21 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin