تبلیغات
چتر بارونی - خدایا! باران نگیرد ...






















چتر بارونی

برایت می نویسم ... برای تو که باران منی...

شلوغی ...

و مردمی که تنها داغ روزی می دواندشان

کودکی را دیدم

در خیابان با لباسی پاره دستمال می فروخت.

در میان رفت و آمد ها ...

کسی کودک را نمی دید !

کسی چه می دانست این دستمال ها دست گیر زندگی آنها بود؟؟!

همه در رفت و آمد

غرق در دغدغه های دو روز دنیا!

کودک باران را دوست نداشت

و من نمی دانستم چرا ؟

روز ها گذشت ....

تا اینکه در آغوش باران از آن متنفر شدم

وقتی پر پر شدن آرزو های کودک را در کنار خیابان نظاره کردم ...

دستمال های خیس شده اش را بر روی زمین دیدم ...

لرزیدن کودک را در آن سرما احساس کردم ...

وقتی دیدم کودک آهسته آهسته می شکست

و شانه های نحیفش در زیر بار مسئولیت ترک بر می داشت...

امشب همه گرسنه می ماندند ...!!!

باران اشک کودک را می شست و همچنین امید او را ...




نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389 ساعت 01:00 ق.ظ توسط چتر بارونی نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin