تبلیغات
چتر بارونی - رقیه (س)کابوس می بیند ...






















چتر بارونی

برایت می نویسم ... برای تو که باران منی...

امروز خورشید طلوع کرد ...

ظهر شد ...

همه نمازشان را

 بر سر نسیم خواندن ...

و  رفتند ...

یکی یکی ...

اشک های ما  آمدند دوتا دوتا ...

حتی ماه آسمانِ دلمان هم رفت ...

برادرم هم رفت ...

پدر ماند و ما ...

پدر ماند و اشک های ما ...

اما پدر هم رفتنی بود ...

پدر آیه های وداع می خواند ...

ما باور نداشتیم ...

بی کس ِ بی کس بودیم ...

پدر هم رفت ... آرام آرام ...

اما قلب عمه طوفانی بود ...

نمی دانم پدر چه کرد که بعد رفتنش عمه نیز آرام شد ...

عمه گلوی او را بوسید و او را به باد سپرد ...

ازینجا به بعدش را نمی دانم ...

خیمه ها تنها پناه ما بود بعد از خدا ...

آسمان سنگین بود ...

چشمان ما سنگین تر ...

از جرعه جرعه ی اشکانمان سیراب بودیم ...

دیگر عطشی نبود ...

دیگر اثری نبود ...

دیگر ...

ناگاه صدایش آمد ...صدای قدم های ذوالجناح بود ...

آری ، دیگر پدر آمده بود

بیرون دویدم ...

خون بود که موج می زد ...

ذوالجناح ... تنها ... خونی ...

اما اینبار از پدر خبری نبود ...

زمین لرزید ... آسمان به دور ِ سرم چرخید ...

چشمی بر هم زدم ... آتش خیمه ها را بلعید ...

چه زود  قیامت شده بود ....

شیطان زوزه می کشید ...

برق تازیانه بدن ها را می درید ...

و عمه مظلومانه  همه ی آن ها را به جان می خرید  ...

عمه پناه ما بود ... و چقدر بوی پدر را میداد !!!

شب شده بود ...

و تاریکی اش جان ها را می بلعید ...

و سکوت ...

در آن سکوت صدای شط الفرات را چه خوب میشد  شنید !!!

صدای الله اکبر عمو  را ...

صدای رجز های دلیرانه ی  علی اکبر  را ...

...علی اصغر می خندند ...

شب است ...

همه در خواب ....

رقیه باز کابوس دیده ای ...

کرب و بلا ... خون ... نیزه ...شمشیر ... عطش ...آتش ...تازیانه ...یتیمی ...

این ها همه در خواب است ...

فردا دوباره با بوسه های پدر از خواب بر می خیزی ...


نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ساعت 04:48 ب.ظ توسط چتر بارونی نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Design By : Pars Skin